|
صد سال تنهایی
یادداشتهای گاه به گاه هنگامه حیدری
|
عشق بود یا چیزی شبیه عشق؟ چه بود که مرا جذب خود کرد؟ لبانم را زخمی کرد، تنم را داغ کرد؟ دستانش را درونم فرو کرده بود ...دیو بود؟ تنم را به آتش کشید و نابود کرد به هنگام بوسیدن مانند آبی از لای انگشتانم چکید و رفت خسته ام از هزار سال دوست داشتن چه شد گلی که تنها برای من بود و سرخ بود؟ و باغچه بی پاییزی که در برابر چشمانم رست؟ چه شد آن هستی هایمان که با بوسه ای هستی می یافت؟ و زندگی دیوانه واری که ادامه پیدا می کرد؟ در حالی که سیر نمی شدیم از تن، بو، عشق با هر همآغوشی قدرت می گرفتیم، کامل می شدیم آرزوهای بی پایان، زمان را دشنام می دادند و دیدار با ترس و لرز در بن هر کوچه ای بعضی ها در روز از علفهای هرز، از چمن خجالت می کشند بعضی ها در شب سایه مان را به دیوار میخکوب می کنند برای بودن، پناه بردن به آغوشی که از عشق گشوده شده بود و ناگهان افتادن از جایی بلند او کسی بود که به بودنش عادت کرده بوم و حالا سخت دلتنگم اشتیاقی دیوانه وار، قرابتی شبیه عشق پریشانم ... با خاطرات پاره پاره چه کسی می داند؟ شاید آن شبها را نزیسته ام شاید....
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 11:27 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
مرو، برای تو شعر خواهم خواند از تنهایی ام خورشیدها خواهد زایید از روشنایی سترگم برای تو روشنایی خواهم آورد
برای تو امید زیادی خواهم آورد هم اندازه دستان کوچکت برای تو شب های آفریقا را خواهم آورد گرم گرم
برای تو گل خواهم آورد از باغچه های پاییز زده برای تو خنکی خواهم آورد از دانه های باران
برای تو مشت مشت ستاره خواهم آورد به غیر از خورشیدی که اورده ام من آبی دریاهای وسیع را برای تو خواهم آورد کف در کف، موج در موج
برای تو باد خواهم آورد، از کوهها ، قله ها مرو، برای تو زمان را خواهم آورد از همان جایی که زمانت به اتمام رسیده است.
امید یاشار
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 10:29 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
شعرهای امید یاشار را دوست دارم. آنی در شعرهای او هست که وقتی به زبان اصلی می خوانمشان حس خوبی برایم دارد. حسی خوب و آشنا. ترجمه این شعر به دوستی که پنجاه سالگی را گذرانده و احساس می کنم کمتر فرصت زیستن یافته است.
شعر پنجاه سالگی
پنجاه سال بعد که به اطرافم بنگرم دوباره همان چیزها را خواهم دید: همان کشمکش ها، همان نظم های نامنتظم آدمهایی که به خاطر یک لقمه نان ، ته می کشند تمام می شوند همان دلایل همیشگی برای زیستن و مردن سیری ناپذیری های چرکین: بر گوشت، بر خون، بر پول آن گونه گرسنگی که هرگز پایان نمی پذیرند، تمام نمی شوند خوشحال است آدمی تا زمانی که بتواند له کند پسرم، هر جا که می خواهی بروی برو، دامی بیش نیست
با حسابهای کوچک بزرگ می شوند حسابهای بزرگ و تغییر نمی کند گریه فرزند آدمی: من، من، من... تو نیستی؟ آنها نیستند، ما نیستیم پایان این راه کجاست؟ وقتی که باد نوچه ی هذیانهای توست بگو به تنهایی چه چیزی را می توانی تغییر دهی تو را هم می زنند، می کشند، خاموش می کنند اگر رویاها ته کشیده باشند، حقایق به سرعت یک سیلی بر صورتمان فرود می آیند به تنهایی خوشبخت شو عزیزم، می توانی بگو تمام انسانها را دوست داری بدون خستگی، بدون چشمداشت، بدون انتظام ببخش، بی معطلی ببخش، ببین دستهایی که پیش آمده اند ببخش تا سفره ها گسترده شوند، جشن ها آغاز شوند یک سو امیدهایت، رویاهایت، افکارت دیگر سو جهان پیر بی بنیادی که انچه ستانده پس نمی دهد نگاه کن! همه دهانها برای بلعیدن تو باز شده اند تو چیستی جز که یک نقطه ای، جز که یک لقمه ای بر می گردم و پشت سرم را می نگرم و نیز به خودم پنجاه سال گذشته است، می گویی امروز، فردا چیزی تغییر نمی کند، جز دیوانگی های من اینک، یک راه، یک در ، یک پله آه کجایند؟ کدامیک از دوستان رفته اند کدام یک؟ تنها مادر پیری دارم که منتظر من است صبح، عصر، شب .... همیشه همان زندگی و با قلبی شکسته و بدنی خسته
و به این ترتیب، سالها گذشت، در هم ریخته من عاشق شدم، من گریستم، دیگران خندیدند هرگاه که دستانم را دراز کردم، تکه پاره شد خوشبختی، ماهی لیز مستی بود که در دریاهای من شنا می کرد.
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 9:27 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
Bir Ayrılık Gününde Derin bir sızı giriyor içeri
حکایت یک روز جدایی
چقدر عجیب اند روزهای جدایی جدا که شوی، چه از دوست چه از دشمن به هر شکلی که باشد، ادم یک طوری می شود.
سوزش عمیقی در جان می خلد اخرین باری که می نگرد به خیابانها، مغازه ها، خانه ها، قهوه خانه ها
کاروان سنگین خاطرات می گذرد انبوه انبوه در مقابل چشمانش آیا این آخرین یادگاری است از روز جدایی؟
چه لحظات فراموش نشدنی می گذرد، سنگین سنگین بدون آنکه ما بفهمیم آن هنگام که آسمان آبی آبی است و برگها سبز سبز.
حتی اگر تو بخواهی هم فراموش نمی شود این آخرین دقایق، این باران نابهنگام فراموش می شود عزیزم، فراموش می شود.
کارهایی که باید در این روز انجام شود: بستن چمدان، زدن قفل به صندوقچه و بعد یک (به خدا سپردم) خشک و خالی.
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 11:18 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
گفت:
کاری که ندارد فقط بگو دوستم می داری. گفتم: کاری که ندارم جز اینکه بگویم فقط دوستت می دارم.
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 12:14 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
چهارشنبه 14 دسامبر 2011 مصادف با 23/09/1390 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن می رسیم به کعبه العشاق. می رسیم به قونیه. شهری مذهبی که در مرکز کشور ترکیه و در شمال آنتالیا و جنوب آنکارا واقع شده است. قونیه از لحاظ مساحت بزرگترین استان ترکیه به شمار می رود. جمعیت شهر قونیه بیش از یک میلیون نفر است. در قرن 13 میلادی، قونیه پایتخت علاءالدین کیقباد پادشاه سلجوقیان روم بود و این شهر به برکت حضور پدر مولانا ( سلطان العلماء بهاء ولد ) به یکی از مراکز تدریس علوم دینی تبدیل شد. بعد از فوت پدر، مولانا به وعظ و تدریس علوم دینی در مساجد و مدارس قونیه ادامه داد. دیدار شمس تبریزی مولانا را شوریده حال نمود و در وصل و هجران او دیوان کبیر را سرود. پس از ناپدید شدن شمس تبریزی، بنا به درخواست حسام الدین چلبی، مولانا مثنوی معنوی را به نظم درآورد. مولانا که از 14 سالگی به همراه پدر در قونیه سکنی گزیده بود در 17 دسامبر 1273 میلادی مصادف با 27 جمادی الاول سال 672 هجری قمری در سن 59 سالگی در قونیه وفات یافت. مقبره ی مولانا همه ساله زیارتگاه عاشقان طریقت می باشد و این شهر را همچنان زنده نگاه داشته است، به گونه ای که روزی پنج بار صدای اذان از گوشه و کنار و از مساجد متعدد، زیبا و قدیمی آن شنیده می شود. مقبره ی مولانا دارای گنبد بزرگ سبز رنگ ۱۶ وجهی است که مخروطی در بالای آن قرار دارد. این گنبد در سال 1397 میلادی توسط کارابان اوغلو ساخته شده و بر بالای آن با هنر کاشی کاری آیة الکرسی نقش بسته است. در بالای در ورودی مقبره، این بیت شعر به زبان فارسی نوشته شده است: کعبة العشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام زمانی که وارد این فضای روحانی می شوی، درصف عاشقان مولانا، قدم به قدم با نوای نی و بوی عود، آهسته آهسته حرکت می کنی و در جلوی مزار یاران و مریدان مولانا ادای احترام می نمایی. سپس به مقبره ی مولانا، پسرش بهاء الدین و پدرش سلطان العلماء می رسی. بعد افراد دیگری از خاندان و یاران وی را پشت سر می گذاری. در روی هر سنگ قبر کلاه و دستاری که در گذشته مورد استفاده قرار می گرفته به رسم یادبود و احترام قرار دارد. قبرهایی که فاقد کلاه مخصوص می باشند متعلق به بانوان است. پس از عبور از کنار قبرها می توانید از موزه بازدیدکنید. در این موزه آثار به جا مانده از گذشتگان از جمله البسه، کلاه، تسبیح، جانماز، قرآن های دست نویس و کتب نفیس دیگر، دیوان حافظ و سایر اشیاء قدیمی به نمایش گذاشته شده اند. پس از بازدید از موزه، نهایتاً می توانی این فضای معنوی را پشت سر بگذارید. ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای پنج شنبه 15 دسامبر 2011 / 24 آذرماه 1390 رو به گنبد الخضرای ۱۶ وجهی جلال الدین نشسته ام و از پشت شیشه های باران زده، گنبد محو در تاریکی اش را نظاره می کنم. بی جهت نیست که ترک ها نام این شهر را huzur şehir konya قونیه شهر آرامش (صلح) گذاشته اند. آرامشی مثال زدنی بر شهر حکم فرماست. گویی آن آرامش اهورایی جلال الدین بر تمامی شهر سایه افکنده است. باران می بارد بی امان. چند وقت بوده است که بر این شهر باران نباریده و حالا حتما اهالی شهر سپاسگذار مولانا و مهمانانش در شب عروسی اش هستند که اینگونه برکت را بر سر شهر دود گرفته قونیه پاشیده است. صبح پنج شنبه به دیدار طاووس بابا (حکیم هندی که به اثرات دارویی نمک و بعضی گیاهان اعتقاد داشته و برای دیدن مولانا از هند به قونیه آمده است. طاووس بابا در قونیه ساکن شده و به جمع سالکان طریقت می پیوندد و در همان جا دار فانی را وداع می گوید. در کنار پنجره ی مقبره مقادیری نمک گذاشته شده است و گردشگران از آن می چشند)یکی از مریدان مولانا در محله مرام می رویم. منطقه مرام: مرام (Meram) : در واقع منطقه ی ییلاقی در حاشیه ی شهر قونیه است که محل زندگی تابستانی مولانا و مریدانش بوده و اشعار مثنوی در آنجا سروده شده است. مجالس وجد و سماع نیز در همین محل اجرا می شده است. خانه ای متوسط که نسبتاً ساده تزیین شده و در کنار آن مسجد کوچکی بنا شده است. ایوان خانه مشرف به رودخانه و مناطق سرسبز و خوش منظره می باشد. این خانه ی ییلاقی به همراه باغچه سرا ( مقبره ی کنونی ) از طرف سلطان علاء الدین جهت سکونت به پدر مولانا هدیه شده است. این محله محله ای بسیار آرام و شبیه روستاهای شمال خودمان خوش آب و هواست و آنچه که بیش از هر چیز دیگر ذهن را مشغول می سازد آرامش این شهر است. آتش باز ولی : پس از دیدار حکیم هندی ، عازم دیدار آشپز باشی مولانا آتش باز ولی می شویم. کسی که شوخی مولانا را جدی می گیرد و کرامتی مثال زدنی از خود نشان می دهد. شریفه خانم زن متولی ارامگاه آتش باز با متانت تمام حکایت او را برای جمع بازگو می کند. به گفته او پس از نشان دادن کرامت توسط این مرد مولانا در حق او دعا می کند که هر که به زیارت تو می آید و نمک تو را می چشد، برکتش افزون خواهد شد و آرامش به او رو خواهد کرد. شاید هم از این روست که پیر زن نمک های فراوانی را بیرون در خانه اش و مقابل مقبره آتش باز جهت برداشتن نمک تبرک برای زیارت کنندگان آتش باز نهاده است. از پله ها بالا می روم. پیرزن را در آغوش می کشم و از او می خواهم برایم دعا کند. منقلب می شوم به سمت مزار آتش باز می روم. از حجره کوچکش داخل می شوم. کنار مزارش می ایستم و برای آرامش روحش کلام خدایش را در گوشش زمزمه می کنم. تربت و مسجد شمس: در ادامه بازدیدها نوبت به دیدار از تربت و مسجد جامع شمس تبریزی می رسد. در واقع مسجد کوچکی است که به یادبود شمس تبریزی و پس از ناپدید شدن نهایی وی ساخته شده است. روایتی است که در زیر مسجد چاهی قرار دارد که گمان می رفته شمس را به قتل رسانده و در آن چاه انداخته باشند. فضای داخلی تربت شمس نسبتاً کوچک است و دیوار و سقف گنبدی آن با آیات قرآن و نقوش زیبا تزیین شده است. بعضی اشعار فارسی نیز در گوشه و کنار آن دیده می شود. به اعتقاد بسیاری مزار شمس در شهر خوی در ایران قرار دارد و برخی بر این اعتقاد پافشاری دارند. صحت موجود بودن مزار شمس در قونیه مورد تردید است. مقبره و موزه مولانا: پس از دیدار مریدان و مراد مولانا نوبت رفتن به حضور خداوندگار می رسد. به سمت آرامگاه مولانا حرکت می کنیم. دیدار از مزار مردی که سالها کلام گهربارش را به گوش جان نیوشیده ام برایم لذت بخش است. وارد حریم او و مریدانش می شوم. اغراق نیست اگر بگویم من که تجربه حضور در بیت الله الحرام و نجف اشرف راداشته ام. حس درونی ام در دیدار از این سه محل مقدس یکسان بود. خانه خدا که درکنف حمایت های خداوندی، انسان بی محابا احساس آرامش می کند و هرگز نمی تواند آن را برای کسی توصیف کند. نجف اشرف که والا مردی اسطوره گونه را در برابر می یابی و اینجا خداوندگار نزدیک ترین دوست خداوند تو را درکنف حمایت خود و آرامش خود می گیرد و تمام انرژی های مثبت عالم را به جانت می ریزد. دوست داشتم آن حال دیدار اولیه کعبه برایم باز هم تکرار شود که شد بعد از گذشت ده سال در دیدار مرقد مطهر امیرالمومنین علی (ع) در همین آبان ماه گذشته و حال پس از گذشت یکماه این حال مجددا در دیدار مزار شریف ملای روم. برایم عجیب بود خیلی عجیب که چرا این حال اینجا برایم تکرار شد که به یکباره یاد حرف آن راننده تاکسی که ما را در شهر می چرخاند افتادم که گفت: او یکی از دوستان نزدیک خداست. مولانا جلال الدین عظمت وجودی خود را پس از مرگ نیز به دوستدارانش نشان می دهد. رفتار خداوندگار گونه او با شمس، صلاح الدین و حسام الدین خود دلیل این مدعاست که عاشقانه عشق می ورزد بی آنکه ظرف وجودی طرف مقابل را در نظر بگیرد و این صفتی خدای گونه است. غرق در زیبایی حرمش بودم و چقدر عاشق و چقدر مشتاق از سراسر جهان به دیدار این مرد آمده اند که در شب عروسی اش بدرقه اش نمایند. پس از دیدار مرقد مولانا عازم تماشای مراسم سماع می شویم. رسمی از رسوم صوفیه که فرقه مولویه ودوستداران مولانا در قونیه تمامی تلاش خود را برای از بین نرفتن این رسم به کار می گیرند و الحق چه نیکو آن را حفظ کرده اند. سالکان می چرخند و من با چرخش آنها به هزار و یک گردش این جهانی و آن جهانی می اندیشم. که در این نظام چرخشی و حلقوی که همه چیز از نقطه ای آغاز و دوباره به همان نقطه پایان می یابد، چه حکایت غریبی است برای ما انسان ها که در این چنبره مانده ایم و برای رها شدن از این چنبره راهی جز بریدن از تعلقات برایمان نمی ماند. تعلقاتی که بی وقفه ما را دنبال می کنند و با دیدن رویی خوش از ما، تا آخر عمر تا دم مرگ تا گور رهایمان نخواهند کرد. می گردند و می گردند و می چرخند و دلم پا به پای سماعشان سماع می کند. چه آدابی، چه ترتیبی چه نظم نظام مندی. دست راست به نشانه درخواست از خداوند رو به بالا دست چپ رو به پایین به سوی خلق. با دستی از خالق خواستن و گرفتن و با دست دیگر به مخلوق سپردن و این یعنی ویژگی انسان. ویژگی ناب انسان همان حلقه واسط طبیعت، همان اشرف مخلوقات. رقص سماع سماع که در لغت به معنی شنیدن، شنوایی و هر آنچه به آن مربوط می شود است. در فرهنگ دراویش و صوفیان به معنای جدا شدن از خویش و فنا شدن در ذات اقدس الهی است. دراویش معتقدند سماع در عارف حالتی را ایجاد می نماید که به آن وجد ( vajd ) می گویند. مراسم وجد و سماع عموماً در مکانی به شکل دایره انجام می پذیرد. دایره نمادی است از زمان که آغاز و انجامی برای آن متصور نیست. شاید هم بی ارتباط با چرخش سیارات به دور خورشید نباشد. دایره در فرهنگ دراویش نماد ابدیت است. نی و دف مهمترین ابزار موسیقی دراویش است. نوای موسیقایی نی، نوای شکایت به پیشگاه الهی است و درویش از خدا می خواهد که او را به اصل خویش بازگرداند. در مراسم سماع علاوه بر نی و دف از ساز های رباب، تنبور، تار و کمانچه نیز بهره می گیرند. مولوی اعتقاد داشت آنچه را که به صورت عادی نمی توان توصیف کرد، می توان در قالب شعر، موسیقی و رقص بیان نمود و آنچه امروز مریدان او انجام می دهند برگرفته از اعتقادات او و تقلیدی است از آنچه او و اطرافیانش در قرن هفتم هجری می اندیشیده اند مراسم سماع در تمام ایام سال در قونیه برگزار می شود. در ایام بزرگداشت مولانا که مصادف با سالگرد وفات وی برگزار می شود مراسم نمادین رقص سماع در سالنی که به همین منظور در قونیه ساخته شده است در چندین شب متوالی برگزار می گردد. در این مراسم ابتدا اشعاری از مثنوی به زبان ترکی خوانده می شود. سپس موسیقی با اجرای تک خوانی به زبان ترکی اجرا می شود. آنگاه دراویش با لباس های بلند سفید و دامن چین دار و کلاه های بلند نمدی، یکی پس از دیگری به دنبال مولا یا مراد خود ظاهر شده و پس از ادای احترام، شروع به چرخیدن می کنند. حرکات موزون مشخصه ی اصلی سماع است. در ابتدا دست ها روی شانه قرار داشته، پس از چند چرخش، دست ها تدریجاً باز شده و در دو طرف قرار می گیرد. دست راست بالا و دست چپ پایین تر قرار می گیرد. دراویش در حین چرخش سر را به یک طرف خم می کنند و گاهی چشم ها را می بندند و به عالم خلسه فرو می روند و این چرخش می تواند بسیار طولانی باشد ( گاهی تا ساعت ها به طول می انجامد) برنامه پنج شنبه شب با کنسرت استاد ناظری پایان می گیرد. الحق که ایشان با وجود نارسایی ها و کمبودها چه نیکو حق مطلب را ادا کردند و چه حال خاصی بر جماعت حاکم بود. در میانمان دراویش لیتوانی نیز حضور داشتند. تعداد زیادی زن سپید پوش که با وجود آنکه شاید کلام استاد را به خوبی درک نمی کردند اما با آن موسیقی گیرای سنتی ایرانی حال خوبی یافته بودند و آن خود نیز از کرامات این سفر بود. شب کنسرت استاد ناظری شب به یاد ماندنی سفر بود. هنوز باران بی وقفه می بارد تا آرامش این شهر بیشتر شود و ما امشب 16 دسامبر 2011 مصادف با 25 آذر 1390 به دیدن همایش دراویش نعمت اللهی و دراویش لیتوانی خواهیم رفت. شنبه 17 دسامبر 2011 /26 آذرماه 1390 شب عروسی مولانا 17 دسامبر، 26 اذر ماه مصادف با سالگرد درگذشت مولانا جلال الدین محمد بلخی است. به همین مناسبت همه ساله مراسم شب عرس( یا شب عروسی به دلیل آنکه مولانا مرگ خود را رسیدن به وصال معشوق می دانسته) در کنار مقبره مولانا در قونیه برگزار می شود. شنبه صبح به دیدار مولانا می رویم. مردم از اقصی نقاط ترکیه برای دیدار و مشایعت او به سمت معبودش آمده اند. قندیلها شمع گذاری می شوند و هر کس در گوشه ای برای خود حالی یافته است. چه عظمتی دارد این ملای روم که به اعتقاد مردم آناتولی هفت بار زیارت او معادل یک حج است. در کنار مقبره او می ایستم و از درگاه خداوند و خداوندگار ارامش طلب می کنم. مقبره مولانا ساعت 17 بسته می شودو پس از این ساعت در یک چنین روز و شب ویژه ای تنها مقامات کشوری می توانند داخل مقبره شوند. با هماهنگی های صورت گرفته حدود 50، 60 نفر بودیم که همراه استاد ناظری حدود ساعت 30/20 وارد مقبره شدیم. چه شگفت آور بود دیدار این مقبره در شب، چه ارامشی بر آن حاکم بود . سایه ابهت خداوندگار بر تمامی ما مستوولی شده بود. هر کس که آمده بود گوشه ای برای خود یافته بود و در سکوت و سکون چشم به خداوندگار دوخته بود. چشمانم را بستم خود را در حضور خداوندگار دیدم و باز هم زبان دلم زمزمه کرد: آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم سکوت بود و سکوت و انرژی های مثبت در فضا جریان داشت می توانستی از حال هر کسی کمی به سوی خود جذب کنی و حال خوبی بیابی که استاد شروع به خواندن کرد بدون ساز و کلام مثنوی را در جوار خداوندگار زمزمه کزد. چه زیبا و به یاد ماندنی چنین حالی را فراموش نخواهم کرد هرگز استاد در حال خواندن آخرین بیت از مقبره خارج شد و ما نیز به دنبال ایشان با خداوندگار وداع کردیم. الحق که: کعبه العشاق باشد این مقام هر که ناقص آمد اینجا شد تمام هنگامه (فاطمه) حیدری واپسین روزهای پاییز 1390
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 11:17 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
Ben güzel gözlü kadınları severim دوست می دارم زنان زیبا چشم را پا کوچک و بلند گردن را چگونه دوست می دارم ؟ آن گونه دوست می دارم که ... کف دستم عرق می کند نفسم بند می آید دوست می دارم من زنان غمگین را آنان که غمگنانه نگاه می کنند زنانی که به هنگام ترس همچون آهو بچگانند چگونه دوست می دارم؟آن گونه دوست می دارم که ... نمی دانی به هنگام بوسه چه اندازه زیبایند من دوست می دارم زنان با فراست را فهمیده را، کم حرف و دانا را زنانی که در هر کجا و در هر زمانی نازشان را می شود خرید می توان کشید چگونه دوست می دارم ؟ آن گونه دوست می دارم که ... آتش درونم جاودانه است و مرگم هم بدست این زن خواهد بود
Yalnız Kadın زن تنها چه کسی تنهایی را می فهمد به اندازه زنان: تپه های بلند برفی؟ خیابان های تنهای شهری متروک؟ یا آسمان شبهای بی ستاره؟
تنهاست زن به اندازه تمام عمرش تنهاست از همان زمان که بنا شد جهان، تنهاست روشناییِ تنهایی را هر شب اوست که خاموش میکند اوست که با دستانش تاریکی های عمیقمان را پایان می دهد
می شناسم زنانی غمگین و تنها همانها که شبیه باران بر تنهایی شهر می بارند همانها که عمیقند و وسیع مانند دریا
دنیایی دیدم در چشمان زنان، سیاه و فهمیدم که تنهایی چیست و سخت دلم سوخت
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 11:2 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
پایان قذافی آنطور که در تصاویر دیده شد برایم تصویری و شعری را زنده می کرد. در ذهنم به جستجو پرداختم تصاویر به شدت شبیه سکانس پایانی سگ کشی بهرام بیضایی بود. دستش درد نکند این بیضایی چقدر عجیب و عمیق می سازد. و شعر سیف فرغانی: هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد/ هم رونق زمان شما نیز بگذرد این بوم محنت از پی آن تا کند خراب/بر بوم و بر آشیان شما نیز بگذرد پایان تمام ظلمهای جهان همین است چه به یک نفر باشد چه چند نفر چه یک ملت. چه کرد این میشال حسین(همان جوانی که در تونس پس از بردن چرخ تحافی اش خود را مقابل شهرداری آتش زد و بدینوسیله سلسله انقلاباتی را در منطقه به راه انداخت و چقدر خروش این آدم مرا یاد کاوه می اندازد با آن درفشش) دیدن مرگ هیچ جانداری زیبا نیست. اما ما چه می دانیم در دل مردم زخم خورده از دیکتاتوری چهل ساله چه باری سنگینی می کرده است. شاید دلشان کمی آرام بگیرد و بعد از این عقلشان را به کار بیندازند تا از آزادیشان استفاده کنند برای خودشان و آیندگانشان. پ.ن: این مطلب اصلا سیاسی نبود وجهه هنریش بیشتر مد نظر بود.
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 15:14 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
سال گذشته در یکی از شبکه های تلویزیونی ترکیه سریالی با عنوان bu kalp seni unutur muپخش می شد که موضوعی عشقی – سیاسی داشت . به دلایلی نا معلومی این سریال نیمه کاره ماند. تیتراژ ابتدایی و انتهایی این فیلم دارای موسیقی زیبایی است که شعر آن مضمونی عاشقانه و فوق العاده دارد. ترجمه این شعر را در زیر می خوانید البته به همراه متن اصلی:
[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 12:30 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
من هم شبیه توام
سخت دلتنگم من هم دچارم و دچار یعنی عاشق و عاشق یعنی همیشه دلتنگ این را خدای عشق گفته است نمی دانم وقت افاضه الهه عشق الهه وصال در سوگ کدامین انفصال می گریست.
[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 17:6 ] [ هنگامه حیدری ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||